  دیروز روز عجیبی بود. صبح یه پیرمرد رو دیدم که حالش خوب نبود. کمکش کردم به نزدیک ترین بار بره و رو صندلی بشینه. حالش تعریفی نداشت و از صاحب بار خواستم یه زنگ به اورژانس بزنه. بعد از نهار یکی از دوستان آلمانی رفت بالا ی منبر و گفت :« از نبودن دموکراسی واقعی در آلمان خوشحال است چون اگه آلمانی های عادی بخوان تصمیم بگیرند با همه شروع به جنگیدن می کنند.» بعد از نهار وقتی برگشتیم اتاق دیدیم یکی اومده کیفای پول منو و دوستمو برداشته است. بعدش رفتیم اداره پلیس .توی اداره ی پلیس فهمیدم یاباید تا فردا صبح اجازه ی اقامتم رو تمدید کنم یا پس فردا برگردم ایران دست urlLink دانشگاه هم درد نکنه که تمام کارهای اداری برای تمدید اجازه ی اقامتمو در کمتر از یک ساعت انجام داد.
حالا فقط فردا باید یه سر دیگه برم اداره ی پلیس 
